خانه > ادبی, شعر و داستان > این یک یادداشت آخر سالی است ( فقط همین !!! ) و لذا ارزش دیگری ندارد

این یک یادداشت آخر سالی است ( فقط همین !!! ) و لذا ارزش دیگری ندارد


چند روز دیگر به پایان سال 88 بیش تر نمانده است ، تمام شد ، یک سال دیگر نیز بر عمر این دنیای مادی ما اضافه تر و به قولی پیرتر شد و ماهم پیرترشدیم و انگار خسته ایم از همه چیز . یک سال دیگر هم زندگی کردیم  یا شاید هم بلعکس اما این صفحه هم به پایان خودش رسید و حالا نوبت ورق زدم این صفحه رسیده ،

ورق زدن زندگی

و همچنان ورق می زنیم این زندگی را

نمی دانم تا کی دستانم توان ورق زدن این صفحات را دارد ،اما این آخر سالی فهمیدم چقدر ورق زدن را دوست دارم ، اما خودمانیم ورق زدن هم برای خودش حالی دارد ، اما حالا که دارم فکرش را می کنم انگار کسی دیگر است که دارد ما را ورق می زند ، گویا کارش ورق زدن ماست ، اما بگذارید به ورق زدن خودم برگردم ، الان که دارم این صفحه از فصل زندگیم را در کتاب زندگی آدمیان ورق می زنم ،

کتاب زندگی

این یکی از همان فصل های زندگی است که قیافش مثل کتاب می ماند اما یک فصل است ، حالا نمی دانم مال کدام بدبخت بی چاره ای است ، این فصلها همه جمع می شوند و تبدیل به یک کتاب بزرگ می شوند که همان " کتاب زندگی آدمیان " است که گفتم

می خواهم دوباره بخوانمش ،انگار این ورق چیزهایی دارد که به من بگوید ، انگار با زبان بی زبانی می گوید مرا ورق نزن ، می گوید اگر مرا ورق بزنی یک سال به پیمانه عمرت افزودی ، اما بنده خدا این ورق بیچاره هم نمی داند که دست من نیست ، اصلا اگر دست من بود چکار داشتم که ورقش بزنم ، صفحه بیچاره نمی داند که نه من نه هیچکس دیگر نمی تواند صفحه های زندگیش را ورق نزند ، طفلکی نمی داند که ما آدمها ها زاده شدیم تا اینقدر ورق بزنیم و هی ورق بزنیم تا آخر سر ورق هایمان تمام شود و فصل زندگیمان از این کتاب کت و کلفت زندگی آدمیان بسته شود . هیس ! ساکت !!! دارم صدایی می شنوم ، صداش چقدر آشناست ، انگار دارد می گوید که ، تو که صفحه قبلی را دیروز ورق زدی ، با خودم می گویم راست می گه ها ، صفحه قبلی را که انگار دیروز ورق زدم ،اما حالا که فکر می کنم می گم بی خیالش ، همینه دیگه چکارش می شه کرد ، یاد قیصر امین پور می افتم ، می گفت » چقدر زود دیر می شود» ،انگاری کار ما شده ورق زدن و هی دوباره ورق زدن ، گویی یکی توی گوشمان می گوید ، بدو تند ورق بزن ، چرا وایسادی ، بدو پسر ، شلش نکن ورق بزن ، آخه یکی نیست بگه بابا امون بده مردیم از بس ورق زدیم خسته شدیم بابا ، بگذار لااقل یکم هم بنویسیم ، انگار نوشتن توی فصل زندگی مون ، تو «کتاب زندگی آدمیان» ، زیاد مهم نیست انگار چند دقیقه هم نمی خواد طول بکشه ، فقط ورق بزن ، اما خودمونیم من تا اونجایی که تونستم برای نوشتنم توی این کتاب وقت تلف کردم حالا به هر بهونه ای ، یکدفعه گفتم خودکارم تموم شده ، یکدفعه گفتم که باید بیش تر فکر کنم چون مهمه چی می نویسم خلاصه تا اونجا که تونستم وقت تلف کردم ، راستی الان هم وسطهای خط آخرم و دیگه کم کم باید آماده ورق زدن این صفحه بشم ، البته قایمکی دارم یک نیم نگاهی هم به صفحه سفید و خالی بعدی می ندازم ، آخ که چقدر سفید است ، سفید سفید ، من عاشق چیزهای سفیدم ،

این هم یک نمونه از این صفحات خالی که گفتم

انگار دنیا می خواهد این صفحه را هم تند تند بنویسم و بروم سراغ صفحه بعدی و آن یکی را هم سیاهش کنم و بروم سراغ یکی دیگر ، اما خودمونیم به کسی یکدفعه نگید ، این فصل ما هم شده همش سیاه مشق ، همشم تکرار مکررات ، تاره کاشکی فقط اینها بود ، اینقدر هم غلط و غلوط می نویسم که ببینید چقدر خنده دار شده ، که صدای آشپز هم که خودمانیم در آمده ، اما بی خیال این حرفها حداقلش اینه که می نویسیم مثل بعضی ها نیستیم که صفحاتشون سفید ، می گذارن ، هی ورق می زن و می رن صفحه بعد و آخرشم سفید سفید و یک فصل سفید رو به فصلهای همون کتابه که گفتم ( اسمش یادتون هست کتاب زندگی آدمیان ) اضافه می کنند . من معتقدم در هر صورت باید نوشت حتی اگه مجبور باشید ورق بزنید ، حتی اگر روزی فصل تون به پایان رسید ، تا آنجایی که می شود باید نوشت ، می دونید چرا ؟ چون توی این همه نوشته شاید یک چیز بدرد بخور پیدا شود و یکی هم پیدا شود و این فصل ما را بخواند و وای چه می شود ، به قول شاعر:
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
الان که داشتم صفحه امسالم را یک نیم نگاهی می انداختم ، پر بود از چیزهایی که دوستشان داشتم و نداشتم اما اینها اصلا مهم نیست ، مهم این است که این صفحه چقدر کم بود یا بهتر بگویم چقدر زود گذشت ، حتی از صفحه های پیشین هم خیفلی زودتر تمام شد ، انگار هر صفحه از صفحه قبلی زودتر تمام می شوند ، چرا نمیدانم ، اما انگار هر صفحه که جلوتر می رویم صفحات آب می روند .
تمام/

دسته‌ها:ادبی, شعر و داستان
  1. مارس 27, 2010 در 9:35 ب.ظ.

    سلام دوست عزیز

    ضمن تبریک سال نو و آروزی موفقیت در سال جدیدموضوعی بود که قصد داشتم با شما مطرح کنم. در حال مرور کردن صفحات فرومم بودم که با مقاله های شما برخورد کردم و از اونجایی که مطالب شما مانند بسیاری ار کاربران از نوع copy& paste نبود، به راحتی پیداتون کردم.
    خوشحال میشم باز هم به فروم ما سر بزنید و ما رو از مطالب پربارتون بی نصیب نگذارید.

    ممنونم
    مهران

    • مارس 28, 2010 در 9:08 ق.ظ.

      سلام مهران عزیز ، من با سایت شما آشنایی نداشتم و با گذاشتن لینک اولین بار بود که سایت شما رو دیدم ،من هیچ مقاله ای در سایت شما ننوشتم و اگر مقاله ای از من بوده دوستان لطف کردن و گذاشتند . من حدود یک سالی هست که در هیچ سایتی مقاله ندادم و در هیچ فرمی شرکت نکردم ، فکر می کنم لطف دوستان شاملم شده ، به هر حال از حضورتون ممنون.

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: