خانه > ادبی, شعر و داستان > اشعار عاشقانه (1) اشعار عاشقانه (1)

اشعار عاشقانه (1) اشعار عاشقانه (1)


 

 

اشعار عاشقانه (1)

 

اشعار عاشقانه (1)اشعار عاشقانه (1)اشعار عاشقانه (1) اشعار عاشقانه (1)

 

 

 

 

به چشماي خودت قسم

ديگه بهت نمي رسم

وصال تو خياليه

واي كه دلم چه حاليه

بازياي عروسكي

آخ كه چه حيف شد كودكي

يه كم برس باز به خودت

مي خوام بيام تولدت

اونوقتا اينجوري نبود

راهت به اين دوري نبود

حالا كه عاشقت شدم

نيستي ديگه مال خودم

پاييز چه فصل زرديه

عاشقيم چه درديه

گم شده باز بادبادكم

تو نمي ياي به كمكم ؟

مي خوام دستاتو بگيرم

تو بموني من بميرم

عاشقي ام نوبتيه

آخ كه چه بد عادتيه

من نگرانم واسه تو

قبله ي ديگران نشو

اشكم به اين زلاليه

دل تو از من خاليه

تو مه عشق تو گمم

هلاك يه تبسم

تو شدي مال ديگري

چه جور دلت اومد بري

قفلا كه بي كليد شدن

چشا به در سفيد شدن

چه امتحان خوبيه

دوريت عجب غروبيه

بارون شديده نازنين

از تو بعيده نازنين

خاطره رو جا نذاري

باز من و تنها نذاري

اونوقتا مهمونت بودم

دنيا رو مديونت بودم

اونقتا مجنونم بودي

كلي پريشونم بودي

قصه حالا عوض شده

صحبت يه تولده

قلبت رو دادي به كسي

يه كم واسم دلواپسي

مي ترسي كه من بشكنم

پشت سرت حرف بزنم

من مني كه بوسيدمت

تو اون غروب كه ديدمت

تو واسه من ناز مي كني

ناز مي كشم باز مي كني ؟

اين رسمشه نيلوفرم

من كه ازت نمي گذرم

ستارمون يادت مي ياد

دلواپسم خيلي زياد

فقط تماشا مي كني

بعد عشق و حاشا مي كني

مي گي گذشت گذشته ها

چه راحتن فشرته ها

سر به سرم كه نذاري

بگو يه كم دوسم داري ؟

نمي موني من مي مونم

ميري يه روزي مي دونم

اولا مهربونترن

اونايي كه همسفرن

اشك منم كه جاريه

نگه دار يادگاريه

مي سپرمت دست خدا

يه كم دوستم داشتي بيا

 

**************

 

اين روزا عادت همه رفتنو دل شکستنه

درد تمام عاشقا پاي کسي نشستنه

اين روزا مشق بچه هايه صفحه آشفتگيه

گرداي روي آينه فقط غم زندگيه

اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه

مشکل بي ستاره ها يه کم ستاره چيدنه

اين روزا کار گلدونا از شبنمي تر شدنه

آرزوي شقايقا يه کم کبوتر شدنه

اين روزا آسمونمون پر از شکسته باليه

جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه

اين روزا کار آدما دلاي پاک رو بردنه

بعدش اونو گرفتنو به ديگري سپردنه

اين روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه

ساده ترين بهونشون از هم خبر نداشتنه

اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفائيه

جرم تمومشون فقط لذت آشنائيه

اين روزا چشماي همه غرق نياز و شبنمه

رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه

اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه

خلاصه حرف همه پس زدن و نموندنه

***********************************************************

به شقايق سوگند که تو برخواهي گشت

 

من به اين معجزه ايمان دارم …

 

» منتظر بايد بود تا زمستان برود، غنچه ها گل بکنند … «

 

*****************************************

 

مي سوزونه گاهي قلب و زهر تلخ بعضي حرفا

 

*****************************************

 

نگاهي كردومن را دربه در كرد

 

يقيين كرد عاشقم بعدش سفر كرد

 

شكستي خورد آمد تا بماند

 

ولي من رفته بودم او ضرر كرد

 

*****************************************

 

اومدي بشکني بشکن از من ساده چي مونده

 

قبل تو هر کي بوده تمام تار و پود سوزونده

 

هميني که باقي مونده واسه دلخوشي تو بشکن

 

تيکه تيکه هاي مو بردن آخرين عشقم تو بکن

 

*****************************************

 

نفرين به عشق و عاشقي

 

نفرين به بخت و سرنوشت

 

به اون نگاه كه عشقتو، تو سرنوشتِ من نوشت!

 

نفرين به من… نفرين به تو… نفرين به عشقِ من و تو!

 

به ساده بودنه منو… به اون دلِ سياهِ تو!

 

*****************************************

 

از وقتي رفتي هيچ کسي هم درد و هم رازم نشد

 

هيچ کسي حتي يک دفعه هم غصهء سازم نشد

 

رفتي ولي بدون هنوز عاشقتم تا پاي جون

 

دل بهاريم عاشقه چه تو بهار چه تو خزون

 

 

 

*****************************************

 

مطمئن باش و برو ضربه ات کاري بود

 

دل من سخت شکست و چه زشت به من و سادگيم خنديدي

 

به من و عشق پاکي که پر از ياد تو بود

 

و به يک قلب يتيم

 

که خيالم مي گفت تا ابد مال تو بود

 

تو برو برو تا راحت تر تکه هاي دل خود را سر هم بند زنم

 

*****************************************

 

تو که قدر وفا مو ندونستي

 

ميشد يه رنگ بموني نتونستي

 

گمون نکن که تو دستات يه اسيرم

 

دگه قبلم و از تو پس ميگيرم

 

*****************************************

 

زيادي خوبي كردم

 

رفتي نموندي با ما

 

آخر خط رسيده

 

دوسم نداري حالا

 

***

 

با رقيبم نشستي

 

گفتي همين كه هستي

 

رفتي و بي تفاوت

 

دل منو شكستي

 

*****

 

يه روزي بر ميگردي

 

وقتي كه خيلي ديره

 

خيال ميكردي قلبم

 

بدون تو ميميره

 

*****

 

خيال ميكردي هيچوقت

 

دست تو رونميشه

 

بازي ديگه تمومه

 

برو واسه هميشه

 

****

 

دلم گرفته از تو

 

از عاشقي حرف نزن

 

آخر قصه ما

 

نه تو ميموني نه من

 

 

 

*****************************************

 

وقتي نيستي هر چي غصه است تو صدامه

 

وقتي نيستي هر چي اشکه تو چشامه

 

از وقتي رفتي دارم هر ثانيه از رفتنت ميسوزم

 

کاشکي بودي و ميديدي که چي آوردي به روزم

 

حالا عکست تنها يادگار از تو

 

خاطراتت تنها باقي مونده از تو

 

وقتي نيستي ياد تو هر نفس آتيش ميزنه به اين وجود

 

کاش از اول نميدونستي من عاشق تو بودم

 

*****************************************

 

آخ که ديگه يادش نيست

 

که مي گفت دلدارم باش

*************************روز اول پيش خود گفتم

دگرش هرگز نخواهم ديد

روز دوم باز مي گفتم

ليك با اندوه و با ترديد

روز سوم هم گذشت اما

برسر پيمان خود بودم

ظلمت زندان مرا مي كشت

باز زندانبان خود بودم ….

 

————————

 

او شراب بوسه مي خواهد ز من

من چه گويم قلب پر اميد را

او به فكر لذت و غافل كه من

طالبم آن لذت جاويد را

من صفاي عشق مي خواهم از او

تا فدا سازم وجود خويش را

او تني مي خواهد از من آتشين

تا بسوزاند در او تشويش را

 

 

 

———————–

 

باز هم قلبي به پايم اوفتاد

باز هم چشمي به رويم خيره شد

باز هم در گير و دار يك نبرد

عشق من بر قلب سردي چيره شد

باز هم از چشمه لبهاي من

تشنه يي سيراب شد ‚ سيراب شد

 

 

 

———————-

 

عشقي كه ترا نثار ره كردم

در سينه ديگري نخواهي يافت

زان بوسه كه بر لبانت افشاندم

سوزنده تر آذري نخواهي يافت

در جستجوي تو و نگاه تو

ديگر ندود نگاه بي تابم

انديشه آن دو چشم رويايي

هرگز نبرد ز ديدگان خوابم

ديگر به هواي لحظه اي ديدار

دنبال تو در بدر نميگردم

دنبال تو اي اميد بي حاصل

ديوانه و بي خبر نمي گردم

 

—————————–

 

 

 

ياد بگذشته به دل ماند و دريغ

نيست ياري كه مرا ياد كند

ديده ام خيره به ره ماند و نداد

نامه اي تا دل من شاد كند

خود ندانم چه خطايي كردم

كه ز من رشته الفت بگسست

در دلش جايي اگر بود مرا

پس چرا ديده ز ديدارم بست

هر كجا مينگرم باز هم اوست

كه به چشمان ترم خيره شده

درد عشقست كه با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چيره شده

گفتم از ديده چو دورش سازم

بي گمان زودتر از دل برود

مرگ بايد كه مرا دريابد

ورنه درديست كه مشكل برود

تا لبي بر لب من مي لغزد

مي كشم آه كه كاش اين او بود

كاش اين لب كه مرا مي بوسد

لب سوزنده آن بدخو بود

مي كشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود كه چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده كه بود

شعله ور در نفس خاموشش

شعر گفتم كه ز دل بر دارم

بار سنگين غم عشقش را

شعر خود جلوه اي از رويش شد

با كه گويم ستم عشقش را

مادر اين شانه ز مويم بردار

سرمه را پاك كن از چشمانم

بكن اين پيرهنم را از تن

زندگي نيست بجز زندانم

تا دو چشمش به رخم حيران نيست

به چكار آيدم اين زيبايي

بشكن اين آينه را اي مادر

حاصلم چيست ز خودآرايي

در ببنديد و بگوييد كه من

جز از او همه كس بگسستم

كس اگر گفت چرا ؟ باكم نيست

فاش گوييد كه عاشق هستم

قاصدي آمد اگر از ره دور

زود پرسيد كه پيغام از كيست

گر از او نيست بگوييد آن زن

دير گاهيست در اين منزل نيست

 

—————————-

 

باز من ماندم و خلوتي سرد

خاطراتي ز بگذشته اي دور

ياد عشقي كه با حسرت و درد

رفت و خاموش شد در دل گور

روي ويرانه هاي اميدم

دست افسونگري شمعي افروخت

مرده يي چشم پر آتشش را

از دل گور بر چشم من دوخت

ناله كردم كه اي واي اين اوست

در دلم از نگاهش هراسي

خنده اي بر لبانش گذر كرد

كاي هوسران مرا ميشناسي

قلبم از فرط اندوه لرزيد

واي بر من كه ديوانه بودم

واي بر من كه من كشتم او را

وه كه با او چه بيگانه بودم

او به من دل سپرد و به جز رنج

كي شد از عشق من حاصل او

با غروري كه چشم مرا بست

پا نهادم بروي دل او

من به او رنج و اندوه دادم

من به خاك سياهش نشاندم

واي بر من خدايا خدايا

من به آغوش گورش كشاندم

در سكوت لبم ناله پيچيد

شعله شمع مستانه لرزيد

چشم من از دل تيرگيها

قطره اشكي در آن چشمها ديد

همچو طفلي پشيمان دويدم

تا كه در پايش افتم به خواري

تا بگويم كه ديوانه بودم

مي تواني به من رحمت آري

دامنم شمع را سرنگون كرد

چشم ها در سياهي فرو رفت

ناله كردم مرو ‚ صبر كن ‚ صبر

ليكن او رفت بي گفتگو رفت

واي برمن كه ديوانه بودم

من به خاك سياهش نشاندم

واي بر من كه من كشتم او را

من به آغوش گورش كشاندم

 

———————-

 

مي روم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش

به خدا مي برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

مي برم تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ نگاه

شستشويش دهم از لكه عشق

زين همه خواهش بيجا و تباه

 

 

 

——————————

 

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و ميدانم

چرا بيهوده مي گويي دل چون آهني دارم

نميداني نميداني كه من جز چشم افسونگر

در اين جام لبانم باده مرد افكني دارم

چرا بيهوده ميكوشي كه بگريزي ز آغوشم

از اين سوزنده تر هرگز نخواهي يافت آغوشي

 

***********************************

خدايا مرا از دست شيطان و انسانهاي شيطان صفت ايمن نگاه دار

 

——————————————-

 

دل تو مثل دلم اينهمه دلتنگ كه نيست

بخدا جنس دلم مثل دلت سنگ كه نيست

همه حرفات پر كذب و پرنيرنگ و فريب

عشق من مثل تو و عشق تو بيرنگ كه نيست

تنم اينجاست همه فكر وخيالم پيش تو

تو كه آرومي، آخه تو دل تو جنگ كه نيست

وقتي که رفتي ، واسه من حتي دلت تنگ نشد

خونه ي عشق و شناختن كار هر سنگ كه نيست

 

—————————————

 

توي خاک باغ خونه

يه روزي دست زمونه

مارو کاشت با مهربوني

پيش هم مثل دو دونه

ما تو باغ مأوا گرفتيم

بارون اومد پا گرفتيم

دوتايي تو خاک باغچه

ريشه کرديم جا گرفتيم

غافل از رنگ گلامون

غم فرداي دلامون

توي خاک زير يه بارون

توي باغ روي زمين

گل اون شد گل سرخ

گل من زرد و غمين

گل اون گلهاي شادي

گل من گلهاي درد

اون تو گلخونه ي گرمِ

من اسير باد سرد

 

———————-

 

بی نگاهِ عشق مجنون نيز ليلايي نداشت

بي مقدس مريمي دنيا مسيحايي نداشت

 

بي تو اي شوق غزل‌آلوده‌يِ شبهاي من

لحظه‌اي حتي دلم با من هم‌آوايي نداشت

 

آنقدر خوبي كه در چشمان تو گم مي‌شوم

كاش چشمان تو هم اينقدر زيبايي نداشت!

 

اين منم پنهانترين افسانه‌يِ شبهاي تو

آنكه در مهتاب باران شوقِ پيدايي نداشت

 

در گريز از خلوت شبهايِ بي‌پايان خود

بي تو اما خوابِ چشمم هيچ لالايي نداشت

 

خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم

زير بارانِ نگاهت شعر معنايي نداشت

 

پشت درياها اگر هم بود شهري هاله بود

قايقي مي‌ساختم آنجا كه دريايي نداشت

 

پشت پا مي‌زد ولي هرگز نپرسيدم چرا

در پس ناكاميم تقدير جاپايي نداشت

 

شعرهايم مي‌نوشتم دستهايم خسته بود

در شب باراني‌ات يك قطره خوانايي نداشت

 

ماه شب هم خويش مي‌آراست با تصويرِ ابر

صورت مهتابي‌ات هرگز خودآرايي نداشت

 

حرفهاي رفتنت اينقدر پنهاني نبود

يا اگر هم بود ، حرفي از نمي آيي نداشت

 

عشق اگر ديروز روز از روز‌گارم محو بود

در پسِ امروز‌ها ديروز، فردايي نداشت

 

بي تواما صورت اين عشق زيبايي نداشت

چشمهايت بس كه زيبا بود زيبايي نداشت

***********************************************************

*زندگی*

 

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است

نغمه ام دلگير و افسرده است

نه سرودي؛ نه سروري

نه هماوازي نه شوري

زندگي گويي ز دنيا رخت بر بسته است.

يا که خاک مرده روي شهر پاشيده است.

اين چه آييني؟ چه قانوني؟ چه تدبيري است؟

من از اين آرامش سنگين و صامت عاصيم ديگر

من از اين آهنگ يکسان و مکرر عاصيم ديگر

من سرودي تازه مي خواهم

جنبشي؛ شوري؛ نشاطي، نغمه اي، فريادهايي تازه مي جويم

من به هر آيين و مسلک کو، کسي را از تلاشش باز دارد ياغيم ديگر

من تو را در سينه اميد ديرينسال خواهم کشت

من اميد تازه مي خواهم

افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم

کرم خاکي نيستم اينک تا بمانم در مخاک خويشتن خاموش!

نيستم شبکور که از خورشيد روشنگر بدوزم چشم

آفتابم من که يکجا، يکزمان ساکت نمي مانم.

با پر زرين خورشيد افق پيماي روح خويش

من تن بکر همه گلهاي وحشي را نوازش مي کنم هر روز

جويبارم من که تصوير هزاران پرده در پيشانيم پيداست

موج بي تابم که بر ساحل صدفهاي پري مي آورم همراه

کرم خاکي نيستم. من آفتابم.

جويبارم، موج بي تابم،

تا به چند اينگونه در يک دخمه بي پرواز ماندن؟

تا به چند اينگونه با صد نغمه بي آواز ماندن؟

شهپر ما آسماني را به زير چنگ پرواز بلندش داشت

آفتابي را به خواري در حريم ريشخندش داشت

گوش سنگين خدا از نغمه شيرين ما پر بود

زانوي نصف النهار از پايکوب پر غرور ما

چو بيد از باد مي لرزيد

اينک آن آواز و پرواز بلند و اين خموشي و زمينگيري؟

اينک آن همبستري با دختر خورشيد

و اين همخوابگي با مادر ظلمت

من هر گز سر به تسليم خدايان هم نخواهم داد،

گردن من زير بار کهکشان هم خم نمي گردد

زندگي يعني تکاپو

زندگي يعني هياهو

زندگي يعني شب نو، روز نو، انديشه نو

زندگي يعني غم نو، حسرت نو، پيشه نو

زندگي بايست سرشار از تکان و تازگي باشد

زندگي بايست در پيچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذيرد

زندگي بايست يک دم «يک نفس حتي»

ز جنبش وا نماند.

گرچه اين جنبش براي مقصدي بيهوده باشد.

 

 

زندگي همچنان آب است

آب اگر راکد بماند، چهره اش افسرده خواهد گشت

و بوي گند مي گيرد.

در ملال آبگيرش غنچه لبخند مي ميرد.

آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند.

مرغکان شوق در آئينه تارش نمي جوشند.

من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي آورم جز مرگ.

من ز مرگ از آن نمي ترسم که پايانيست بر طور يک آغاز.

بيم من از مرگ يک افسانه دلگير بي آغاز و پايان است.

من سرودي را که عطري کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم.

من سرودي تازه خواهم خواند، کش گوش کسي نشنيده باشد.

من نمي خواهم به عشقي ساليان پايبند بودن

من نمي خواهم اسير سحر يک لبخند بودن

من نه بتوانم شراب ناز از يک چشم نوشيدن

من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن

من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه مي خواهم.

قلب من با هر تپش يک آرمان تازه مي خواهد.

سينه ام با هر نفس يک شوق، يا يک درد بي اندازه مي خواهد

من زبانم لال- حتي يک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستيدن، نمي خواهم.

من خداي تازه مي خواهم

گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستي را

گرچه او رونق دهد آيين مطرود بت پرستي را

من به ناموس قرون بردگيها ياغيم

ياغيم من، ياغيم من. گو بگيرندم، بسوزندم

گو به دار آرزوهايم بياويزند

گو بسنگ ناحق تکفير

استخوان شعر عصيان قرونم را فرو کوبند

من از اين پس ياغيم ديگر.

 

دکتر هوشنگ شفا

*******************************************************************

تو را مي خواهم و دانم كه هرگز

به كام دل در آغوشت نگيرم

تويي آن آسمالن صاف و روشن

من اين كنج قفس مرغي اسيرم

ز پشت ميله هاي سرد تيره

نگاه حسرتم حيران به رويت

در اين فكرم كه دستي پيش آيد

و من ناگه گشايم پر به سويت

در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت

از اين زندان خاموش پر بگيرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

كنارت زندگي از سر بگيرم

در اين فكرم من و دانم كه هرگز

مرا ياراي رفتن زين قفس نيست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نيست

ز پشت ميله ها هر صبح روشن

نگاه كودكي خندد به رويم

چو من سر مي كنم آواز شادي

لبش با بوسه مي آيد به سويم

اگر اي آسمان خواهم كه يك روز

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم كودك گريان چه گويم

ز من بگذر كه من مرغي اسيرم

من آن شمعم كه با سوز دل خويش

فروزان مي كنم ويرانه اي را

اگر خواهم كه خاموشي گزينم

پريشان مي كنم كاشانه اي را

**********************************************************

روزای خیلی طلایی یادته؟

 

روزای خیلی طلایی یادته؟ روز ترس از جدایی، یادته؟

 

روز تمرین اشاره یادته؟ شب چیدن ستاره یادته؟

 

شعرای کتاب درسی یادته؟ یادته گفتی می ترسی ،یادته؟

 

عکسمون تو قاب عکس و ، یادته؟ بله بدون مکث و یادته؟

 

 

 

دستمون تو دست هم بود یادته؟ غصه هامون کم کم بود، یادته؟

 

چشم نازت مال من بود یادته؟ دیدن من غدغن بود یادته؟

 

روزگار قهر و آشتی یادته؟ هیج کس و جز من نداشتی ، یادته؟

 

 

 

رویاهای آسمونی ،یادته؟ قول دادی پیشم بمونی، یادته؟

 

روزای بی غم و غصه یادته؟ ببینم اول قصه یادته؟

 

 

 

عصر ابراز علاقه یادته؟ خبر خوش کلاغه ،یادته

 

دست گرمت تو زمستون یادته؟ شونه من زیر بارون یادته؟

 

واسه خنده اجازه یادته؟ اونا که می گفتی رازه ؛ یادته؟

 

 

 

 

 

یادته فال های حافظ تو حیاط ؟ یادته قسم جون شاخه نبات؟

 

گل سرخا رو نچیدیم یادته؟ یه روزی هم و ندیدیم ؛ یادته؟

 

حرفامون سر صداقت یادته؟ تو ، تو مجازات خیانت ، یادته؟

 

پنهونی سر قرارا ، یادته؟ تأخیرات توی بهارا یادته؟

 

گوش ندادیم به نصیحت، یادته؟ گشتنت دنبال فرصت یادته؟

 

دستات و میخوام بگیرم یادته؟ راستی تو ، بی تو می میرم یادته؟

 

 

 

 

 

دونه دادن به کبوتر یادته؟ خاطرات توی دفتر یادته؟

 

فال با نیت رسیدن یادته؟ طعم قهوه رو چشیدن یادته؟

 

واسه فال قهوه رو خوردن یادته؟ روزی صد بار بی تو مردن ، یادته؟

 

یادته دعا، یادته دعای زیر طاقیا ؟ کنار بوته های عقاقیا ؟

 

زیر اون درخت گیلاس، یادته؟ با دوتا شاخه گل یاس؛ یادته؟

 

یادته گفتن راز ،به قاصدک ؟ یادته، چه قدر به هم گفتیم، کمک ؟

 

فکر بودن توی قایق یادته؟ تو به من گفتی شقایق، یادته؟

 

پیش هم بودیم نذاشتن، یادته؟ اونا ما رو دوست نداشتن ،یادته؟

 

نامه بدون امضاء یادته؟ اسم مستعار رویا ، یادته؟

 

طرح اون انگشتر من یادته؟ پاسخ مختصر من یادته؟

 

فال حافظ شب یلدا ، یادته؟ اسمم و گذاشتی شیدا یادته؟

 

چیزی خواستیم از خدامون یادته؟ مستجاب نشد دعامون، یادته؟

 

چشمون زدن حسودا یادته؟ چشامون شد مثل رودا ، یادته؟

 

گفتی ما باید جداشیم یادته؟

 

گفتی ما باید جداشیم یادته؟ گفتی باید بی وفاشیم ، یادته؟

 

یه دفه ازم بریدی ؛ یادته؟ خط رو اسم من کشیدی ؛یادته؟

 

گفتی عشق تو هوس بود یادته؟ گفتی خوب بود ولی، بس بود یادته؟

 

حلقه من دست تو دیدم؛ یادته؟

 

حلقه من دست تو دیدم یادته؟ کلی سرزنش شنیدم ؛ یادته؟

 

چشم من به چشمت افتاد یادته؟کاری که دست دلم داد ؛ یادته؟

 

 

 

 

 

 

 

حالا اومدم، همون جا وایسادم؛

 

حالا اومدم همون جا وایسادم که تقاضای تو رو جواب دادم

 

دراوردم از دسم انگشتر و، جا گذاشتمش همونجا ، دفتر و

 

اما قول دادم به قلبم و خدا، دیگه دل ندم به عشق آدما

 

حیف شعری که نوشتم یادته ؛ شعر من بدم باشه، زیادته، حیف شعری که نوشتم یادته

 

شعر من بده ولی، زیادت

***************************************************

منابع :

 

crazy fire

bf-gf-mozakhraf

 

تذکر : احسیر سافت به هیچ وجه من الوجود مطالبی را که دارای منبع خاص و نویسندگانی به غیر از

اعضا احسیر سافت مانند این مقاله را نه رد می کند و نه می پذیرد پس لذا مسولیت مقاله با نویسنده آن می باشد .

 

تمامی حقوق مادی و معنوی این تارنما متعلق به

 

Ehsir.co.cc

می باشد و مطالب با درج نام تارنما

دسته‌ها:ادبی, شعر و داستان
  1. Seyed mehdi mosavizadeh.
    مه 11, 2011 در 1:20 ق.ظ.

    عالی بود عالی

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: