خانه > ادبی, شعر و داستان > اشعار عاشقانه (3) اشعار عاشقانه (3)

اشعار عاشقانه (3) اشعار عاشقانه (3)


 

 

اشعار عاشقانه (3)

 

اشعار عاشقانه (3) اشعار عاشقانه (3) اشعار عاشقانه (3)

اشعار عاشقانه (3)

 

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود

اهل زمين نبود نمازش شكسته بود

برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود

تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود

چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت

عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر

پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

**************************************************************************

 

 

 

 

باز شب شد چقدر تنهايم گفته بودي كه شبي مي آيم

 

باز شب شد و از پنجره ام همچنان راه تو را مي پايم

 

كنج اين پنجره ها شب همه شب منم و گريه و هاي و هايم

 

پشت اين پنجره ها تا به سحر پنجه بر پيكر شب مي سايم

 

نكند بيهوده عمر خود را پشت اين پنجره مي فرسايم

 

نكند بيهوده تكرار شود قصه ي چشم به راهي هايم

 

باز چون ديشب و شب هاي دگر مي روم پنجره را بگشايم

 

باز شب شد شب و از پنجره ام همچنان راه تو را مي پايم…

 

 

تا کدوم ستاره دنبال تو باشم

تا کجا بی خبر از حال تو باشم

مگه میشه از تو دل برید و دل کند

بگو می خوام تا ابد مال تو باشم

از کسی نیس که نشونی تو نگیرم

به تو روزی میرسم من که بمیرم

هنوزم جای دو دستات خالی مونده

تا قیامت توی دستای حقیرم

خاک هر جاده نشسته روی دوشم

کی میاد روزی که با تو روبرو شم

من که از اول قصه گفته بودم

غیر تو با سایه م نمی جوشم

 

 

 

 

 

 

وقتي که عاشقم شدي پاييز بود و خنک بود

تو آسمون آرزوت هزار تا بادبادک بود

تنگ بلوري دلت درست مث دل من

کلي لبش پريده بود همش پره ترک بود

وقتي که عاشقم شدي چيزي ازم نخواستي

توقعت فقط يکم عاشقي و نوازش و کمک بود

چه روزا که با هم ديگه مسابقه گذاشتيم

که رو گل کدوممون قايق شاپرک بود؟

تقويم که از روزا گذشت دلم يه جوري لرزيد

راستش دلم خونه ترديد و هراس و شک بود

ديگه نه از تو خبري بود و نه از آرزوهات

قحطي مژده و روزاي خوش و قاصدک بود

يادم مياد روزي رو که هوا گرفته بود و

اشکاي سرخ آسمون آروم و نم نمک بود

تو در جواب پرسشم فقط همينو گفتي

عاشقيمون يه بازي شايد الک دولک بود

نه باورم نميشه که تو اينو گفته باشي

کسي که تا ديروز برام تو گل دنيا تک بود

قصه با تو بودن و مي شه فقط يه جور گفت

کسي که رو زخماي قلبم مث نمک بود…

 

 

 

از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر

 

************************

 

عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير

 

************************

 

عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان

 

************************

 

عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد

 

************************

 

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن

 

************************

 

 

 

 

 

عشق یعنی…!

 

عشق یعنی مستی و دیوانگی

 

عشق یعنی با جهان بیگانگی

 

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

 

عشق یعنی سجده با چشمان تر

 

عشق یعنی سر به دار آویختن

 

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

 

عشق یعنی درجهان رسوا شدن

 

عشق یعنی سست و بی پروا شدن

 

عشق یعنی سوختن با ساختن

 

عشق یعنی زندگی را باختن

 

**************

 

عشق یعنی…!

 

عشق یعنی انتظار و انتظار

 

عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

 

عشق یعنی دیده بر در دوختن

 

عشق یعنی در فراغش سوختن

 

عشق یعنی لحظه های التهاب

 

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

 

عشق یعنی با پرستو پر زدن

 

عشق یعنی آب بر آذر زدن

 

**************

 

عشق یعنی…!

 

عشق یعنی ,سوز نی , آه شبان

 

عشق یعنی معنی رنگین کمان

 

عشق یعنی شاعری دل سوخته

 

عشق یعنی آتشی افروخته

 

عشق یعنی با گلی گفتن سخن

 

عشق یعنی خون لاله بر چمن

 

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

 

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

 

عشق یعنی یک تیمم,یک نماز

 

عشق یعنی عالمی راز و نیاز

 

**************

 

عشق یعنی…!

 

عشق یعنی چون محمد پا به راه

 

عشق یعنی همچویوسف قعر چاه

 

عشق یعنی بیستون کندن به دست

 

عشق یعنی زاهد اما بت پرست

 

عشق یعنی همچو من دریا شدن

 

عشق یعنی قطره و دریا شدن

 

عشق یعنی یک شقایق غرق خون

 

عشق یعنی درد و محنت در درون

 

عشق یعنی یک تبلور یک سرود

 

عشق یعنی یک سلام و یک درود

 

**************

یک لحظه طول می کشه تا از کسی خوشت بیاد , یک دقیقه طول می کشه تا یکی رو بپیچونی یک ساعت طول می کشه تا یکی رو دوست داشته باشی یک روز طول می کشه تا دلت برای یکی تنگ بشه یک هفته طول می کشه تا به یکی عادت کنی کمتر از یک ماه طول می کشه که عاشق یکی بشی اما یک عمر طول می کشه تا فراموشش کنی .

 

برات 10 تا شاخه گل می فرستم 9 تا طبیعی 1 عدد از اونها مصنوعی اینو بدون که تا آخرین گل خشک بشه دوستت دارم.

 

وقتی من فکر می کنم که تو فکر می کنی که من فکر می کنم که تو به چی فکر می کنی من می خوام که تو فکر کنی که من به تو فکر می کنم.

 

با یکی ازدواج نکن که بخوای با اون زندگی کنی با یکی ازدواج کن که بدون اون نتونی زندگی کنی.

**************************************************

یاد اون روزا که شروع آشنائی بود ..شروع آشنائی همیشه جالبه ولی زود گذره …

 

گفتمش : دل می خری ؟

 

برسید چند؟

 

گفتمش : دل مال تو، تنها بخند !

 

خنده کرد و دل زدستانم ربود

 

تا به خود باز آمدم او رفته بود

 

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

 

جای بایش روی دل جا مانده بود ……

******************************************************

اما همیشه هر شروعی پابانی هم داره .. پایان تلخی که هر روزش بد تر از مرگه ولی با گذشت زمان اون تلخی هم برات طعم شیرینی داره ،

 

 

می روم خسته و افسرده و زار

 

سوی منزلگه ويرانه خويش

 

بخدا می برم از شهر شما

 

دل شوريده و ديوانه خويش

 

می برم، تا كه در آن نقطه دور

 

شستشويش دهم از رنگ گناه

 

شستشويش دهم از لكه عشق

 

زينهمه خواهش بيجا و تباه

 

همه چیز تموم میشه و سه تا چیر باقی میمونه

 

تجربه و خاطره و گذر عمر

 

********************************************************

 

 

وقتی به گذر عمرم نگاه میکنم می بینم که ….. کاش هنوز 15 سالم بود تا اشتباهاتم رو تکرار نمی کردم ولی اینم می دونم 5-6 ساله دیگه هم به میگم کاش 25 سالم بود تا اشتبا……

سالهاس که سنگینی گذر ثانیه ها روی دوشم حس میکنم

 

 

 

وقتی به خودم فکر میکنم می بینم این ترانه ابی چقدر باهام صادقه

 

مثله پروانه ای در مشت

چه آسون میشه ما رو کشت

 

 

 

اما خیلی وقته تصمیم گرفتم که به راحتی کشته نشم .

 

به خاطره همین دیگه بوم خاطراتم رو روبروی نقاش نمی ذارم

تا به آرامی آغاز به مردنم کنم .

 

 

*********************************************************

داشتم به آهنگ گوش می کردم دیدم جالبه … هر کی می آد و دو سه روزی مهمون دلمونه و بعد میره دوباره من می مونم و تنهائی و بازم تکرار و تکرار و تکرار حالا تا کی نمی دونم ولی هر چی باشه از زندگیم خیلی راضیم ولی آینده ………

 

 

یه رفیق بودی و صدتا دردسر بودی و اما…

 

 

از تو هیچوقت نبریدم ، تورو از خودم می دیدم

 

 

پشت سر همه غریبه ، روبروم دیدم فریبه

 

 

اما فکر کردم کنارم…

 

 

شونه های یک رفیقه

 

 

داشتم اشتباه میکردم.

 

 

تو رفیق من نبودی ، من تا آخر با تو بودم…

 

 

تو از اولم نبودی

 

 

داشتم اشتباه می کردم…

 

 

که تموم زندگیمو من به دستای تو دادم

 

 

حالا اینجا تک و تننها… برگ خشک بی درختی، غرق بادم

 

 

نوش جونت اگه بردی

 

 

نوش جونت هرچی خوردی

 

 

تورو هیچ وقت نشناختم…

 

 

نوش جونم اگه باختم.

 

 

تو منو ساده گرفتی.

 

 

زدی رفتی مفتی مفتی

 

 

اما اون روز رو می بینم که به زانوهات می افتی…

 

 

تو به زانوهات می افتی…!

*********************************************

به خودم چرا،

 

اما به تو كه نمي توانم دروغ بگويم!

 

 

مي دانم بر نمي گردي!

 

 

مي دانم كه چشمم به راه خنده هاي تو خواهد خشكيد!

 

 

مي دانم كه در تابوت ِ همين ترانه ها خواهم خوابيد!

 

 

مي دانم كه خط پايان پرتگاه گريه ها مرگ است!

 

 

اما هنوز كه زنده ام!

 

 

گيرم به زور ِ قرس و قطره و دارو،

 

 

ولي زنده ام هنوز!

 

 

پس چرا چراغه خوابهايم را خاموش كنم؟

 

 

چرا به خودم دروغ نگويم؟

 

 

من بودن ِ بي رؤيا را باور نمي كنم!

 

 

بايد فاتحه كسي را كه رؤيا ندارد خواند!

 

 

اين كارگري،

 

 

كه ديوارهاي ساختمان نيمه كاره كوچه ما را بالا مي برد،

 

 

سالها پيش مرده است!

 

 

نگو كه اين همه مرده را نمي بيني!

 

 

مرده هايي كه راه مي روند و نمي رسند،

 

 

حرف مي زنند و نمي گويند،

 

 

مي خوابند و خواب نمي بينند!

 

 

مي خواهند مرا هم مرده بينند!

 

 

مرا كه زنده ام هنوز!

 

 

(گيرم به زور قرص و قطره و دارو!)

 

 

ولي من تازه به سايه سار سوسن و صنوبر رسيده ام!

 

 

تازه فهميده ام كه رؤيا،

 

 

نام كوچك ترانه است!

 

 

تازه فهميده ام،

 

 

كه چقدر انتظار آن زن سرخپوش زيبا بود!

 

 

تازه فهميده ام كه سيد خندان هم،

 

 

بارها در خفا گريه كرده بود!

 

 

تازه غربت صداي فروغ را حس كرده ام!

 

 

تازه دوزاري ِ كج و كوله آرزوهايم را

 

 

به خورد تلفن ترانه داده ام!

 

 

پس كنار خيال تو خواهم ماند!

 

 

مگر فاصله من و خاك،

 

 

چيزي بيش از چهار انگشت ِ گلايه است،

 

 

بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر مي ميرم،

 

 

كه دل ِ تمام مردگان اين كرانه خنك شود!

 

 

ولي هر بار كه دستهاي تو،

 

 

(يا دستهاي ديگري، چه فرقي مي كند؟)

 

 

ورق هاي كتاب مرا ورق بزنند،

 

 

زنده مي شود

 

 

و شانه ام را تكيه گاه گريه مي كنم!

 

 

اما، از ياد نبر! بيبي باران!

 

 

در اين روزهاي ناشاد دوري و درد،

 

 

هيچ شانه اي، تكيه گاه ِ رگبار گريه هاي من نبود!

 

 

هيچ شانه اي!?

 

 

 

****************

 

گفتم: «بمان!» و نماندي!

 

 

رفتي،

 

 

بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!

 

 

گفتم:

 

 

نردبان ترانه تنها سه پله دارد:

 

 

سكوت و

 

 

صعودُ

 

 

سقوط!

 

 

تو صداي مرا نشنيدي

 

و من

 

 

هي بالا رفتم، هي افتادم!

 

 

هي بالا رفتم، هي افتادم…

 

 

تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،

 

 

ولي فتيله فانون نگاهت را پايين كشيدي!

 

 

من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،

 

بي چراغ قلمي پيدا كردم

 

 

و بي چراغ از تو نوشتم!

 

 

نوشتم، نوشتم…

 

 

حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!

 

 

دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند

 

 

و مي خندند!

 

 

عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!

 

 

اما چه فايده؟

 

 

هيچكس از من نمي پرسد،

 

 

بعد از اين همه ترانه بي چراغ

 

 

چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟

 

 

همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!

 

 

حالا،

 

 

دوباره اين من و ُ

 

 

اين تاريكي و ُ

 

 

اين از پي كاغذ و قلم گشتن!

 

 

گفتم : « – بمان!» و نماندي!

 

 

اما به راستي،

 

 

ستاره نياز و نوازش!

 

 

اگر خورشيد خيال تو

 

 

اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند،

 

 

اين ترانه ها

 

 

در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟?

 

 

*******************************************

 

اگر شبي فانوس ِ نفسهاي من خاموش شد،

اگر به حجله آشنايي،

در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي

و عده اي به تو گفتند،

كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد!

تو حرفشان را باور نكن!

تمام اين سالها كنار ِ من بودي!

كنار دلتنگي ِ دفاترم!

در گلدان چيني ِ اتاقم!

در دلم…

تو با من نبودي و من با تو بودم!

مگر نه كه با هم بودن،

همين علاقه ساده سرودن فاصله است؟

من هم هر شب،

شعرهاي نو سروده باران و بسه را

براي تو خواندم!

هر شب، شب بخيري به تو گفتم

و جواب ِ تو را،

از آنسوي سكوت ِ خوابهايم شنيدم!

تازه همين عكس ِ طاقچه نشين ِ تو،

همصحبت ِ تمام ِ دقايق تنهايي ِ من بود!

فرقي نداشت كه فاصله دستهامان

چند فانوس ِ ستاره باشد،

پس دلواپس ِ‌انزواي اين روزهاي من نشو،

اگر به حجله اي خيس

در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي!?

*******************************************

منابع :

 

crazy fire

bf-gf-mozakhraf

 

تذکر : احسیر سافت به هیچ وجه من الوجود مطالبی را که دارای منبع خاص و نویسندگانی به غیر از

اعضا احسیر سافت مانند این مقاله را نه رد می کند و نه می پذیرد پس لذا مسولیت مقاله با نویسنده آن می باشد .

 

تمامی حقوق مادی و معنوی این تارنما متعلق به

 

Ehsir.co.cc

می باشد و مطالب با درج نام تارنما

دسته‌ها:ادبی, شعر و داستان
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: