خانه > آثار صادق هدایت, ادبی, شعر و داستان > صادق هدايت چنگال صادق هدايت چنگال صادق هدايت چنگال صادق

صادق هدايت چنگال صادق هدايت چنگال صادق هدايت چنگال صادق


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چنگال

صادق

 

هدايت

Http://Ehsir.co.cc

 

 

انتشارنسخه الكترونيك:

احسیر سافت

سيد

 

احمد همينكه وارد خانه شد، نگاه مظنوني ب ه دور حياط انداخت، بعد با چوب دستي خودش ب ه در قهوه

اي

رنگ

 

اطاق روي آب انبار زد و آهسته گفت

:

« !..

 

ربابهربابه

»

در

 

باز شد و دختر رنگ پريد هاي هراسان بيرون آمد

:

« .

 

داداشي تو هستي ؟ بيا بالا

»

دست

 

برادرش را گرفت و در اطاق تاريك كوچك كه تا كمركش ديوار نم كشيده بود داخل شدند . سيد

احمد

عصايش

 

را كنار اطاق گذاشت و روي نمد كهنه گوشة اطاق نشست . ربابه هم جلو او نشست . ولي ب ر

خلاف

معمول

 

ربابه اخم آلود و گرفته بود . سيد احمد بعد از آنكه مدتي خيره به چشمهاي اش ك آلود او نگاه كرد از

روي

ب

 

يميلي پرسيد

:

«

 

؟ ننجون كجاست

»

ربابه

 

با صداي ني مگرفته گفت

:

« .

 

گور مرگش اون اطاق خوابيده

»

«

 

؟ خوابيده

»

آره

 

امروز من آشپزخانه را جارو ميز دم ، چادرم گرفت به كاسة چيني، همانيكه رويش گلهاي سرخ داشت،

»

افتاد

 

و شكستاگر بداني ننجون چه بسرم آوردگيسهايم رو گرفت مشت مشت كندهي سرم را

بديوار

ميزد

 

، به ننم فحش ميداد. ميگفت آن ننة گور بگوريت، بابام هم اونجا وايساده بود ميخنديد

«

 

؟ ميخنديد » : سيد احمد

خشمگين

هي

 

خنديد خنديدميدوني حالش بهم خورده بود . همان جوريكه يكماه پيش شد، بعد يكمرتبه دهنش كف كرد،

»

كج

 

شد . آنوقت پريد ننجون رو گرفت، آنقدر گلويش را فشار داد كه چشمهايش از كاسه در آمده بود .

اگر

« .

 

ما هسلطان نبود خف هاش كرده بود. حالا فهميدم ننمون را چه جور

كشت

چشمهاي

 

سيد احمد با روشنائي سبز رنگي درخشيد و پرسيد

:

«

 

؟ كي گفت كه ننمون رو اينجور كشت

»

ماه

 

سلطان بود كه رفت سر نعش او و ميگفت كه گيسهايش را دور گردنش پيچيده بود . نميدوني وقتيكه

»

« …

 

دستهايش را انداخت بيخ گلوي

ننجون

سيد

 

احمد همينظور كه باو ن گاه ميكرد، دستهاي خشك خودش را مثل برگ چنار بلند كرد، انگشتهايش باز شد

و

مانند

 

اينكه بخواهد شخص خيالي را خفه بكند دستهايش را بهم قفل كرد

.

ربابه

 

كه ملتفت او بود كمي خودش را كنار كشيد و به او خيره نگاه كرد. سيد احمد دوباره پرسيد

:

«

 

؟ مگر بابام امروز نرفت مسجد شاه

»

نه

 

حالش خوب نبود، از همان بعد از ظهر پرت ميگفت، از همان مسئله ها كه تو مسجد براي مردم ميگه

: »

« .

 

غسل، طهارت، از آن دنيا حرف

ميزد

«.

 

مبطلات روزه، حيض و نفاس

»

آره

 

از خودش ميپرسيد و بخودش جواب ميداد . من بخيالم ديوانه شدهيك چيزهائي ميگفت كه من

»

« …

 

خجالت م

يكشيدم

شما در تارنمای احسیرسافت عضو نیستید لذا نمی توانید ادامه ی تاپیک را بخوانید

 

احسیر سافت

 

چنگال

 

صادق هدايت چنگال صادق هدايت چنگال صادق هدايت چنگال صادق

هدايت

  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: