خانه > آثار صادق هدایت, ادبی, شعر و داستان > شكسته صادق هدايت آينة شكسته صادق هدايت آينة شكسته صادق هدايت آينة شكسته

شكسته صادق هدايت آينة شكسته صادق هدايت آينة شكسته صادق هدايت آينة شكسته


آينة شكسته
صادق هدايت
http://ehsir.co.cc
انتشارنسخه الكترونيك: احسیر سافت
به م . مينوي
اودت مثل گلهاي اول بهار تر و تازه بود ، با يك جفت چشم خمار برنگ آسمان و زلفهاي بوري كه هميشه
يكدسته از آن روي گونه اش آويزان بود . ساعتهاي دراز با نيم رخ ظريف رنگ پريده جلو پنجرة اطاقش مي
نشست . پاروي پايش مي انداخت، رمان ميخواند جورابش را وصله ميزد و يا خامه دوزي ميكرد ، مخصوصا »
وقتيكه والس گريزري را در ويلن ميزد، قلب من از جا كنده ميشد.
پنجرة اطاق من روبروي پنجره اطاق اودت بود ، چقدر دقيقه ها، ساعتها و شايد روزهاي يكشنبه را من از
پشت شيشة پنجرة اطاقم ب ه او نگاه ميكردم . بخصوص شبها وقتيكه جورابهايش را در ميآورد و در رختخوابش
ميرفت !
باين ترتيب رابطة مرموزي ميان من و او توليد شد . اگر يكروز او را نميديدم، مثل اين بود كه چيزي گم كرده
باشم . گاهي روزها از بسكه باو نگاه ميكردم، بلند ميشد و لنگه در پنجره اش را ميبست . دو هفته بود كه هر روز
همديگر را ميديديم ، ولي نگاه اودت سرد و بي اعتنا بود ، بدون اينكه لبخند بزند و يا حركتي از او ناشي بشود كه
تمايلش را نسبت بمن آشكار بكند . اصلا صورت او جدي و تودار بود .
اول باري كه با او روبرو شدم ، يكروز صبح بود كه رفته بودم در قهوه خانة سر كوچه مان صبحانه بخورم.
از آنجا كه بيرون آمدم، اودت را ديدم ، كيف ويلن دستش بود و بطرف مترو ميرفت . من سلام كردم ، او لبخند
زد ، بعد اجازه خواستم كه آن كيف را همراهش ببرم. او در جواب سرش را تكان داد و گفت «مرسي»، از همين يك
كلمه آشنائي ما شروع شد.
از آنروز ببعد پنجرة اطاقمان را كه باز ميكرديم ، از دور با حركت دست و به علم اشاره با هم حرف ميزديم .
ولي هميشه منجر ميشد باينكه برويم پائين در باغ لوگزامب ورگ باهم ملاقات بكنيم و بعد به سينما يا تآتر و يا
كافه برويم ، يا بطور ديگر چند ساعت وقت را بگذرانيم . اودت تنها در خانه بود، چون ناپدري و مادرش بمسافرت
رفته بودند و او بمناسبت كارش در پاريس مانده بود.
او خيلي كم حرف بود . ولي اخلاق بچه ها را داشت : سمج و لجباز بود، گاهي مرا از جا در ميكرد . دو ماه بود
كه باهم رفيق شده بوديم . يكروز قرار گذاشتيم كه شب را برويم ب ه تماشاي جشن جمعه بازار «نوي يي». در اين
شب اودت لباس آبي نوش را پوشيده بود و خوشحال تر از هميشه بنظر ميآمد . از رستوران كه در آمديم، تمام
راه را در مترو برايم از زندگي خودش صحبت كرد. تا اينكه جلو لوناپارك از مترو در آمديم.
گروه انبوهي در آمد و شد بودند . دو طرف خيابان اسباب سرگرمي و تفريح چيده شده بود . بعضيها معركه
گرفته بودند، تيراندازي، بخت آزمائي، شيريني فروشي، سيرك، اتومبيلهاي كوچكي كه با قوة برق بدور يك محور
ميگرديدند، بالن هائي كه دور خود ميچرخيدند ، نشيمن هاي متحرك و نمايشهاي گوناگون وجود داشت . صداي
جيغ دخترها، صحبت ، خنده ، همهمه صداي موتور و موزيكهاي مختلف درهم پيچيده بود.
ما تصميم گرفتيم سوار واگن زره پوش بشويم و آن نشيمن متحركي بود كه بدور خودش ميگشت و

کاربر گرامی شما در تارنمای احسیر عضو نیستید لذا نمی توانید ادامه ی این تاپیک را ببینید

احسیر سافت

آينة شكسته صادق هدايت آينة شكسته صادق هدايت آينة شكسته صادق هدايت آينة شكسته صادق هدايت آينة شكسته صادق هدايت آينة شكسته صادق هدايت

  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: