خانه > ادبی, شعر و داستان > داستان شهر قصه بیژن مفید نمایشنامه ( قسمت اول )

داستان شهر قصه بیژن مفید نمایشنامه ( قسمت اول )


Http://Ehsir.co.cc

شهر قصه بيژن مفيد

١

شهر قصه بيژن مفيد

٢

شهر قصه بيژن مفيد

٣

شهرقصه . نمايشنامه در دو پرده و

چهارصحنه

دانشگاه پهلوي، به روي صحنه آمد و بار ديگر به مدت نود ويك روز درتهران تآتر ٢٥ شهريور و

نيز درشهرهاي آبادان و مسجد سليمان نمايش داده شده است.

اين نمايشنامه با عنوان نمايش برگزيده تلويزيون ملي ايران درجشن هنر شيراز ١٣٤٧ بر روي

صحنه برده شد و به دريافت امتياز نائل آمد.

درسال ١٣٤٧ يكبار درجشن هنرشيراز و دوباردرتالار بيست

وپنج شهريور بازي شد.

فيل حسين والامنش

روباه عباس جاويدان

اسب سهيل سوزني

شتر اردوان مفيد

موش هومن مفيد

شهرقصه دراصل از يك روايت عاميانه گرفته شده : منتهي من به اين روايت شكلي تمثيلي … »

داده ام. من دراين نمايشنامه آوشيدم تا نظمي را آه خاص زبان اين قبيل روايتهاي عاميانه ايت در

گفتگوي آدمهاي اين نمايش حفظ شود.

حكايت دردناك آدمي است آه نادانيها، خرافات و سنتها و نظامهاي تحميل شده ي « شهرقصه »

زندگيش رامحدود آرده اند.

بيژن مفيد

شهر قصه بيژن مفيد

٤

شهر قصه

صحنه : چارسوق شهرقصه با حجره هائي در اطراف.

گوينده وارد مي شود.

گوينده يكي بود ، يكي نبود.

اون زموناي قديم ،

زيرگنبد آبود ،

ميون جنگل سبز ، لاي درختاي قشنگ ،

شهرباصفايي بود.

دورتادورش گل سرخ.

روبروش آوه بلند.

باچمن هاي وسيع

آه پرازشاپرآه .

مردمانش همه خوب .

همه پاك ومهربون .

همه پرآار وو زرنگ .

همه روز صبح سحر وقت اذون ،

همه بيدار مي شدن ،

تا برن با عجله ،

سرآار خودشون .

( اهالي شهر قصه تك تك وارد مي شوند و جلوي

حجره ي خود قرار مي گيرند. )

راستي داشت يادم مي رفت .

اسم اين شهر قشنگ ،

شهرقصه بود … يادتون نره !

باري آجا بوديم ؟

آره ، از مردم شهر حرف مي زديم.

بچه هاي خوب آه شما باشين

توي شهر قصه هم

مثل هر جاي ديگه

هرآسي يه آاري داشت

خره خراطي مي آرد

( خر، به هيئت جاهلها و يكه بزنها پيش مي آيد )

شهر قصه بيژن مفيد

٥

خر قليوناي خوب داريم

گلدوناي خوشگل مرغوب داريم

آقايون بفرمائين

خانوما بفرمائين

گوينده بعد نزديك غروب

دست از آار مي آشيد

رو سرش آلاه مخملي مي ذاشت

آتشو يك وري مي نداخت رو شونه ش

سيبيلش رو تاب مي داد، گشادگشاد راه مي رفت،

سرچارسوق مي نشست غزل مي خوند ،

چارسوقو قرق مي آرد.

شتره نمد مالي ميكرد.

شتر نمداي خوب داريم

جنسهاي مرغوب داريم

آپنك ، آلاه نمدي

واسه بچه چوپونا

آه روآوههاي بلند ني مي زنن ،

آقايون بفرمائين آلاه نمدي

آخ اونم چه نمدي !

همه از پشمهاي اعلاي شتر

آه خود بنده باشم ، درست شده

گوينده گاهي هم آه آار وبار خوب نبود

براي مردم شهر قصه نقالي مي آرد

خرگوشه رزازي مي آرد

( خاله سوسكه با طنازي چارسوق را دور مي زد )

خاله سوسكه اين وسط

با ميني ژوپ خودش

دل مردمو مي برد

توآوچه اينور و اونور مي دويد ، ناز مي آرد .

خلاصه حسابي طنازي مي آرد .

( خرس ور وباه به دنبال خاله سوسكه راه مي افتند،

خرس از صحنه خارج مي شود )

بزه بزازي مي آرد

توي حجره اش سرچارسوق مي نشست

پارچه ها رو زرغ مي آرد

با شاخش پاره مي آرد.

سگه عطاري مي آرد

سگ آقايون بفرمائين .

خانوما بفرمائين .

چي چي ميل دارين بدم؟

گل ختمي؟ شيرخشت؟

مغز بادوم؟ …. زردچوبه؟

مي خواهين فلوس بدم؟

شهر قصه بيژن مفيد

٦

واسه ي رودل خوبه .

آخ عناب نگو !

عين لپّ دختراس

از سه پسون چي بگم !

دواي درد شماست !

دلتون درد می کنه !

سرتون گيج مي ره !

پاهاتون جون نداره !

شبا سرفه مي آنين !

دواتون پيش منه .

آقايون بفرمائين .

خانوما بفرمائين .

گوينده آلاغه خبرچيني مي آرد

قاطر نعلبندي مي آرد

قاطر آقايون بفرمائين .

خانوما بفرمائبن .

يك حراج واقعي !

يك حراج بي نظير !

نعلو ارزون آردم !

باغت آباد بشه نعلو ببين !

واسه پاي خر خوبه !

واسه پاي اسب خوبه !

خانوما آه سم دارين !

آقايون آه سم دارين !

نعلهاي شيك داريم .

نعلهاي آهني ،

نعلهاي چوبي و چرم وپلاستيك داريم !

نعلهاي نشكن پاشنه آوتاه ،

نعلهاي محكم پاشنه بلند .

مدل امسال مكزيك داريم .

نعلهاي پنجه پهن ،

نعلهاي پنجه باريك داريم .

همه آخرين مدل ،

مال اولين مزون ،

از روي ژورنال نعل اين سزون !

خانوماي با سليقه مي دونن من چي مي گم .

آقايون بفرمائين .

خانوما بفرمائين .

گوينده روي يك درخت بيد شونه بسر نشسته بود ،

سرشو شونه مي آرد .

روباه ملا شده بود ،

بچه ها رو درس مي داد.

روباه بدوئين ،

شهر قصه بيژن مفيد

٧

تنبلاي بيسواد !

بنشينين .

( ديگران با آتاب و دفتر پيش مي آيند و به شيوه ي

مكتب گرد هم روي زمين مي نشينند )

حاضرين ؟ …

همه … البته

روباه خوب

الف ابن ، اب نبن ،

آه آ ابن من الابن ابينا .

About these ads
دسته‌ها:ادبی, شعر و داستان
  1. afshin
    مارس 17, 2008 در 1:19 ب.ظ. | #1

    mer30

  2. مهدي
    نوامبر 22, 2008 در 6:23 ق.ظ. | #2

    كارت بيست فقط اي كاش با صوتش كنار هم يكجا مي‌گذاشتي

  3. کوروش
    اوت 8, 2009 در 8:11 ب.ظ. | #3

    پس بقیش کو

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: